شهر کِش آمده. وَرم کرده، به‌قولِ خان‌جونِ خدابیامرز، آماس کرده. «تهـران» را می‌گویم. پایتخت را. رشد کرده و از هر چهار جهتِ اصلی، عینهو پسربچه‌ی تازه بالغ شده، دراز و بی‌قواره شده. حالا خوب است که البرز، آن بالاترها نشسته تا این دیلاق بیش از این قد نکشد و جایی داشته باشد تا شب‌ها سرش را روی پای کسی بگذارد و خستگی در کند، وگرنه هیچ معلوم نبود با این رشدِ بدونِ حساب‌و‌کتاب و شب زنده‌داری‌ها، سر از کجا در می‌آورد.

پاییز و زمستان و تمامِ ماه‌های گذشته، بدون نیاز به پیشگویی مجری لوسِ اداره‌ی هواشناسی، خودمان می‌دانستیم خبری از برف و باران نیست. از بَس همه چیز تیره و تار بود بالاشهری‌ها، کوه‌های بی‌بی شهربانو را نمی‌دیدند و مرکزنشینان، به‌کل یادشان رفته بود که آن بالاترها تجریشی هست، امامزاده صالحی هست، کوه و دربند و فرحزادی هست.

دود و بوق و غبار و ذراتِ ریز و درشتِ معلقِ در هوا، این‌بار استثناً به نِسبت تقریباً مساوی، تقسیم شده بود بین تمامِ اهالی این آبادی که اگر کتابِ تاریخ را ورق بزنیم می‌بینیم این آبادی تا همین چند سالِ پیش، روستایی خوش آب‌و‌هوا بود که حالا دیگر نه آبِ روانی دارد و نه حال و هوایی خوش.

پاییز و زمستانش که سوغاتِ کشورهای همسایه از مرزها گذشت و حتی تا پایتخت و به وسطِ لحاف‌و‌تشک و خلوتِ جماعت هم رسید؛ گردوغبار را می‌گویم و به‌واسطه‌ی دودزا بودنِ وسایل نقلیه و سوختِ غیر استاندارد و خودروهای تک سرنشین و هزارویک مشکلِ دیگر نَفس که می‌کشیدی، با هر دَم و بازدم، بخشی از جدولِ مرحوم مَندَلیُف را به داخلِ ریه‌ها می‌فرستادی. در این مدت آن‌قدر که با نیترات و فسفر و منیزیم رفاقت کردیم از حالِ دوستانِ دورانِ دبیرستان و دانشگاه خبر نداریم و... ای بابا، قرار بود عیدنامه بنویسم که نمی‌دانم چرا ناخواسته به سمت غَم‌نامه رفت!

سال که به نیمه‌ی اسفند می‌رسد، وقتی که به نقطه‌ی حساسِ حرکتِ زمین و خورشید و تقسیم‌بندی فصل‌ها نزدیک می‌شوی، آن بخش از زمین که روزها و شب‌هایش به وقتِ تقویم شمسی تیک‌تاک می‌کند حس و حالش یک جورهای عجیب‌و‌غریبی می‌شود. چه جورایی‌اش را نمی‌توانم توصیف کنم! باید ایرانی باشی و قدم زده باشی در کوچه و شهر و خیابان‌های این کشور تا ببینی تقویم که به نیمه‌ی اسفند می‌رسد شهر و آدم‌هایش چه‌طور بی‌قراری می‌کنند و دوباره جان می‌گیرند و همراه با طبیعت شکوفا می‌شوند.

سالِ نودوسه نَفَس‌های آخرش را می‌کِشد. به هِن‌هِن افتاده است. این چند متر را هم که بدون کمک بالا بیاید آن‌گاه پرونده‌اش بسته و بایگانی می‌شود. نودوسه که هیچ، باید گفت نودوچهار هم زود گذشت! هزاروسیصدونمی‌دانم چند هم به‌چشم برهم‌زدنی می‌گذرد، آن‌قدر زود که هر سال وقتی شمع‌های تولّد را فوت می‌کنی باور نمی‌کنی گذرِ زمان و سال‌های خط‌خطی شده‌ی پشتِ سر گذاشته را. انگار همین دیروز بود که به دنیا آمدیم، مدرسه رفتیم، توی دانشگاه عاشق شدیم، چند سال بعد فارغ شدیم و حالا هم که تعدادِ موهای سفیدِ سَر و صورت آن‌قدر زیاد شده که دیگر از مرز شمارش گذشته و خوفِ قبرهای سه طبقه‌ی بهشت‌زهرا را داریم که پنداری اگر دیر بجنبیم گران‌تر و طبقاتش فزونتر هم می‌شود.

روزهای آخر اسفند است. سالِ جدید در پیش‌رو است. شهر جان گرفته. ما که تهران را با تمام تُخسی‌ و سِرتقی و نِق‌زدن‌ و شب نخوابیدن‌هایش تحمل کرده‌ایم حالا باید از اسفند و فروردین و اردیبهشتش لذت ببریم. عشق‌بازی کنیم با حالِ خوشِ این روزهای شهر. هر چقدر دل‌مان برای آدم‌برفی‌ها‌ تنگ شده، باید به همان اندازه مهربانی کنیم با حاجی‌فیروزها. روا نیست گرمای تابستان و آلودگی و وارونگی دمای پاییز و بی‌برف‌و‌بارانی زمستانش را ببینیم و از این روزهای خوبش بی‌بهره بمانیم.

نودوچهار تازه از راه رسیده. دَق‌الباب کرده و پشت در منتظر است.

امیدوارم سالِ جدید، سالی باشد که بتوانیم تحمل کنیم اول خودمان و بعداً بقیه‌ی دوست و قوم‌وخویش را. سالی باشد که قیچی و سوزن‌‌مان را غلاف کنیم و به‌راحتی نَبُریم و ندوزیم و لباسِ بی‌قواره‌ را به تَنِ خلق‌الله نپوشانیم و آن‌گاه قدوبالای‌شان را قضاوت نکنیم. سالی باشد که در محفل و مجلس، کمی جمع‌تر بنشینیم تا کنارمان جایی باز شود برای دوست و رفیقی که خسته است از فرازونشیبِ زندگی. سالی باشد که ظرفیت‌ها و مهارت‌ها را بیشتر و کینه و حسادت‌ها را کمتر کنیم. سالی باشد که رفیق باشیم با هم ولی نه آن‌قدر که به‌خاطر رفیق‌بازی پا بگذاریم روی انصاف و نبینیم و نشنویم حرف‌های به‌جا و منطقی حتی یک نا رفیق را. امیدوارم در سال جدید آن‌قدر بزرگ و سخاوتمند شویم که بتوانیم به‌راحتی بگذریم هم از خوبی‌هایی که در حقِ دیگران کرده‌ایم و هم از بدی‌هایی که دیگران در حق‌مان کرده‌اند. امیدوارم در آستانه‌ی نوروز، حس‌و‌حال‌مان همانندِ دورانِ خوشِ کودکی باشد تا با بوی اسکناسِ نو، قند توی دل‌مان آب شود.

 شماره چهارم (نوروز 94) کافه داستان

نوشته شده توسط K1 در ساعت 16:50 | لینک  | 

برای دوستداران و اهالی هنر، «حرفـه هنرمنـد» نامی آشنـاست. حرفه هنرمند، برای سالِ نودوچهار دست به ابتکارِ جالبی زده و از تعدادی از اهالی هنر خواسته تا درباره یک عکس یا نقاشی، مطلبی بنویسند و مجموع این نوشته‌ها تبدیل به «تقویم سال هزاروسیصدونودوچهار» شده است. کتاب و تقویمی وزین، زیبا، ارزشمند که این‌بار شما نمی‌توانید روی صفحات تقویم چیزی یادداشت کنید! در عوض می‌توانید هر روز و هر شب، عکس و یادداشتی از هنرمندی را ببینید و بخوانید.

مطلب من در روز دوشنبه هجده‌ام خرداد نودوچهار چاپ شده است. نوشته‌ای است درباره‌ی تهرانِ قدیم، میدان فردوسی، سفارت‌خانه‌‌های آلمان و انگلیس و آدم‌هایی که از اهالی این حوالی بودند ولی...

هرچند قیمتِ تقویم کمی تندوتیز است (پنجاه هزار تومان) ولی باور کنید جمع‌و‌جور کردن مجموعِ این یادداشت‌ها آن‌قدر سخت بوده و چاپ این تقویم آن‌قدر خوب و ارزشمند است که قیمت آن‌را توجیه می‌کند.

توصیه می‌کنم سال جدید را با تقویم حرفه هنرمند آغاز کنید که می‌توانید نه فقط در سال نودوچهار، که تا سال‌ها این کتاب را ورق بزنید و عکس‌ها و نقاشی‌ها را ببینید و دل‌نوشته‌ها را بخوانید و لذت ببرید.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 21:53 | لینک  | 

اون موقع‌ عراق هنوز کشورِ دوست و همسایه نشده بود و هواپیماهای میگ و سوخو و سوپراتانداردش توی آسمون خیلی از شهرها جولون می‌داد. ما بچه‌های دبستانی با کله‌های همیشه تراشیده با نمره‌ی چهار، توی حیاط مدرسه و بعد از چند بار «از جلو نظام» و خوندن «شعار هفته» قبل از این‌که بریم سر کلاس به همه‌ی شرق و غربِ دنیا فحش می‌دادیم... نه شرقی، نه غربی... مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر انگلیس، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر منافقین و صدام.

دهه‌ی شصت بود. توی بقالی‌ها سیگار اُشنو ویژه و هما فیلتردار رو با جاروخاک‌انداز و آدامس خروس‌نشان می‌دادند. نَه کَره‌ای بود و نه مدادِ قرمزی که خط فاصله‌ها و جواب 17+12 رو با مداد قرمز بنویسیم 29. جنگ فقط لَبِ مرز نبود که تا تهران کِش اومده بود. هر چند حالا هیچ‌کس حرفم رو باور نمی‌کنه ولی به‌واللّه، به همین سوی چراغ، من خودم دیدم روزهایی رو که هواپیما و خلبانِ عراقی اون‌قدر نزدیک به زمین پرواز می‌کرد که هر آن حس می‌کردم می‌خوره به یکی از بلوک‌های ده طبقه‌ی قصرفیروزه. جنگ بود و ما بچه مدرسه‌ای‌ها هر چند وقت یک‌بار نامه‌ی می‌نوشتیم برای یکی از برادران رزمنده که نه اسمش رو می‌دونستیم و نه نام و نشونش رو. نامه رو پُست می‌کردیم به مقصدِ مرزهای جنوب و غرب که توی آتیش می‌سوخت.  

جنگ بود و دهه‌ی شصت و همین که آفتاب غروب می‌کرد و از رادیو وضعیت قرمز اعلام می‌شد، صدای «خاموش کن خاموش کنِ» دَروهمسایه بلند می‌شد و تا دلِ آسمون می‌رفت. پتوهای ضخیم و کُلفتِ شِبه‌سربازی، پُشتِ پنجره‌ها گَل میخ، آویزون بود و انگار همه‌ی شیشه‌های شهر مریض بودند. تب داشتند. با چسب‌های پَهنِ چند سانتی، سَروکله‌ی شیشه‌ها رو بانداژ کرده بودند. ضدهوایی‌های پدافند که دورتادور شهرک چیده شده بودند وقتی شروع به آتیش می‌کردند واویلا می‌شد. انگار که اسرافیل شیپورش رو به صدا دربیاره به ثانیه‌ی نمی‌کشید که همه چیز کن‌فیکون می‌شد.

بابا نظامی بود. مردی ارتشی با کلی ستاره‌های ریز و درشت روی شونه‌هاش و توی دنیای کودکی که من دست‌و‌پا می‌زدم انگار بزرگترین و قوی‌ترین آدم روی زمین بود. ولی نمی‌دونم چرا وقتی تیربار و ضدهوایی شروع به‌کار می‌کرد بابا بیشتر از همه می‌ترسید. اون روزها نمی‌فهمیدم که چرا وقتی صدای موشک و تیر بلند می‌شد بابا اخم می‌کرد، عصبانی می‌شد، می‌ترسید. از خود ‌بی‌خود می‌شد. هول می‌شد و می‌خواست همه‌مون بریم توی پناهگاه. سه طبقه رو به‌دو و نفس‌زنون میومدیم تا موقع حمله‌ی هوایی پایین بلوک باشیم. توی پناهگاه. ما بچه‌ها سرخوش بودیم و زیر نورِ شمع و کبریت و چراغ‌قوه، یواشکی توی کله‌های کچل همدیگه می‌زدیم و توی همه‌ی این لحظه‌ها بابا می‌ترسید، می‌لرزید. بغض می‌کرد.

حالا که سال‌ها از اون روز، از اون شب، از اون «به پناهگاه بروید» می‌گذره می‌فهمم که چرا جنگ برای بابا تا این حد ترس داشت. بابا نظامی بود. ارتشی بود. با اسلحه و هواپیما و تیر و ترکش غریبه نبود. بابا خوب می‌دونست که موشک و بمب و تیر و تفنگ یعنی چی؟ خوب می‌دونست جنگ چه بلایی به سَر آدم‌ها میاره. به سَر شهر میاره. به سر مملکت میاره.   

نوشته شده توسط K1 در ساعت 22:4 | لینک  | 

یک صبح ناگهانی«من بزرگش کردم اما بزرگی یادش ندادم.»

«یک صبحِ ناگهان» در تماشاخانه ایرانشهر با دوجین هنرپیشه معروف و مشهور و به کارگردانی «حسین پاکدل» روی صحنه رفته. کاری خوب که البته با بودن بازیگران بزرگی همچون مهدی سلطانی، عاطفه رضوی، مهدی پاکدل، رحیم نوروزی، نسیم ادبی، مهرداد ضیایی و... توقع بیشتری از این گروه هنری بود.

از محاسن کار این‌که، این نمایش با برداشتی آزاد از «تشتِ خون» اسماعیل فصیح نوشته شده و پیوندِ بین ادبیات و سینما و تاتر هر چه بیشتر برقرار بشه به نفع همه‌ی اهالی هنر خواهد بود.

داستان «یک صبحِ ناگهان» مربوط به دوران قجر است. ناصرالدین شاه مُرده، کشور بهم ریخته و خانواده‌ای هنرمند به سوگِ کمال، پسرِ نقاش خود نشسته‌اند.

با توجه به دکور ثابت و یکنواخت و همچنین زمانِ صدوبیست دقیقه‌ای نمایش، کار کمی خسته‌کننده است که خمیازه‌های گاه‌و‌بیگاه برخی از تماشاچیانِ پابه‌سن گذشته تاکیدی بر آن است. هر چند من دیدن نمایش رو توصیه می‌کنم ولی اگر حسین آقای پاکدل فکری برای زمانِ طولانی و البته هندوونه‌خوردنِ دسته‌جمعی آخر نمایش و هپی‌اِند بودنش می‌کرد قطعاً شاهد کار بهتری بودیم.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 13:43 | لینک  | 

با بعضی از محلّه‌ها و با بعضی از خیابون‌ها نمی‌شه قهر کرد. نمی‌شه نسبت بهشون نا رفیق بود. نمی‌شه دلتنگ‌شون نشد. نمی‌شه بهشون پُشت کرد و منتظرِ کارتِ‌دعوت و دستِ دراز‌شده‌شون موند. باید برای دیدن‌شون رفت. وقت و بی‌وقت. صبحِ شنبه یا عصر پنج‌شنبه. صبح و ظهر و  شب.

با بهونه و بی‌بهونه، باید هر چند وقت یک‌بار شال‌و‌کلاه کرد و توی اون خیابون‌ها فارغ از آمارِ راست و دروغِ آلاینده‌ها و سیستمِ ناکوکِ هواشناسی و بالا و پایین بودن ذراتِ نیترات و دود و دوده و کوفت و هزارویک زهرمار دیگه، قدم زد و لذّت برد از آب‌و‌هوای اون جغرافیای چندین صد متر که انگار مستقل از اتمسفر تمامِ دنیاست. پیاده‌رو خیابون انقلاب، از خودِ میدون تا چهارراه ولیعصر، انگاری بهشت منگنه شده به شهر تهران‌ست. انگاری عزیز دُردانه‌ی پایتخت است. انگاری این پیاده‌رو، با مشخصات ایکس و وایی کاملاً متفاوت جوری وصله‌پینه شده به تَن و بدنِ تهران که محال است این شهر رو بدون این منطقه تصور کرد.

پیاده‌رو روبروی دانشگاه تهران، فقط یک خیابون نیست. یک شهر است. یک کشور‌ است. یک قاره است. آن چندین صد متر، خودش به تنهایی یک دنیاست.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 20:33 | لینک  | 

«چند متر مکعب عشق» فیلمی است به نویسندگی و کارگردانی جمشید محمودی (افغانی‌الاصل) که گویا اولین تجربه فیلم‌سازیش بوده.  

داستان، عشقِ بین مرونا دختر افغان (با بازی بسیار خوب حسیبا ابراهیمی که در جشنواره فیلم فجر، نامزد سیمرغ شد) و صابر یک پسر ایرانی، که در یک کارگاه کار و زندگی می‌کنند.  

«چند متر مکعب عشق» فیلمی است ساده، بی‌غل‌و‌غش، بدون ادعا و بدون هنرپیشه‌ی معروف که فقط ساعد سهیلی و نادر فلاح کمی آشنا هستند و والسلام!

«چند متر مکعب عشق» محصول مشترک ایران و افغانستان، یک فیلم بسیار «صـادق» است با محوریت عشق و مهاجرت. فیلمی که کاش وضعیت اکران بهتری داشت. فیلمی خوب و دوست‌داشتنی با پایانی نفس‌گیر.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 8:14 | لینک  | 

عددها صرفاً بهانه است. روز و ماه و سال را به شمسی و قمری و میلادی نوشتن، نه باعث خوش‌حالی ما آدم‌هاست و نه ربطی به بدحالی‌مان دارد. تاریخ و جغرافیا و خط و مرزهای آبی و خاکی و سیم‌های خاردار که دنیا را بخش‌بخش کرده‌اند تنها باعث شده که ما این‌وری‌ها بگوییم «سلام» و آنوری‌ها بگویند «هِلو»، آن‌ها این روزهایشان را سال نو می‌دانند و ما چند ماه دیگر را جشن می‌گیریم، کمی رنگِ پوست و چشم‌مان با هم فرق می‌کند و کمی طول و عرضِ قد و اندام‌مان، وگرنه فرقِ چندانِ دیگری نیست. پس آن‌چه که مهم است، دنیای درون ما آدم‌هاست که می‌تواند بدون مرز و محدودیت و ترس از نگهبانِ اسلحه‌به‌دستِ لبِ مرز، آن‌قدر بزرگ شود که دیگر در هیچ محدوده‌ای نگنجد.

موهای سفیدی که حالا در بین موهای سیاهِ سر و صورت، جایی برای خود دست‌و‌پا کرده‌اند به من ثابت کرده‌‌اند آن چیزی که حال‌ِ من را خوب می‌کند چیزی نیست جز گردگیری حال و هوای دنیای درون. آرامش و سلامتی روح ربط چندانی به تاریخ و جغرافیا و آب و هوای این حوالی ندارد. آرامش را باید در جای دیگری جست. این‌ها شعار نیست که واقعیت است. وقت تنگ است و لاغرشدن تقویمِ زندگی، جایی برای حرف‌های شعاری باقی نمی‌گذارد.

یک سال دیگر گذشت. با رسیدن «هفتم دی» من یک سال دیگر بزرگ‌تر، با تجربه‌تر و پیرتر شدم و امیدوارم که توانسته باشم بیش از یک‌سال، یاد گرفته و آموخته باشم.    

نوشته شده توسط K1 در ساعت 10:33 | لینک  | 

این روزها همه‌ی ایرانی‌ها، چه آنان که رفته‌اند و چه آنان که به همین سرزمین میخ شده‌اند، همدیگر را تشویق به کَندن و رفتن می‌کنند.

 

همه می‌گویند برویم تا این‌جا نباشیم. برویم به هر جایی که شد. برویم به آمریکا، ترکیه، دبی، انگلیس، قبرس، ساحل عاج، استرالیا، بنگلادش، گینه، نروژ، سوئد، کانادا و هر کشورِ غریبه و نا آشنایی که حتی به اندازه‌ی سر سوزن است، که حتی به ‌اندازه‌ی پونزِ نقشه‌ی جغرافیاست. برویم به نا کجاآبادی در یکی از پنچ قاره‌ی دنیا که محیط و مساحتش به اندازه‌ی یک محله‌ی شهرداری است. برویم به جایی دور حتی اگر جزیزه‌ی ناشناخته‌‌ایی در گوشه‌‌ی از اقیانوس نا آرام باشد. برویم چون که حتماً به ساحل آرامش می‌رسیم. برویم که هر جایی باشیم بهتر از این خراب‌شده است. برویم که ایران نباشیم. این روزها بعضی‌ها، همچین از ایرانِ خراب‌شده حرف می‌زنند که انگار از جذام و جذامیان می‌گویند.

 

این روزها همه‌ی جماعت زبان می‌خوانند. تُرکی، فرانسه، بلغاری، اسپانیش، چینی، انگلیسی و... این روزها همه زبان می‌خوانند تا بتوانند در جایی غیر از این سرزمین، به مردم آن آبادی به زبانِ خودشان بگویند «سلام» این روزها همگی تمرین می‌کنند تا فراموش کنند وطن و دوست و خانه و خاطرات را. این روزها همگی زبانی بیگانه یاد می‌گیرند تا به خوش‌آمدگویی پاندا و خرس قطبی و کانگورا و کوآلا، با لبخند جوری جواب بدهند که انگار از مردم بومی و مادرزاد همان حوالی هستند.

عکس از اینجا

نوشته شده توسط K1 در ساعت 21:56 | لینک  | 

شنبه‌ی دو هفته‌ی پیش، «پـرویـز» رو دیدم و حالا دو هفته است که پرویز شده رفیقِ شفیقِ و یارِ جدانشدنی من.

وقتی تنهایی توی ماشین نشستم و رانندگی می‌کنم، پرویز کنارم روی صندلی نشسته. کمربندِ ایمنی رو بسته و در حالی‌که به رادیو آوا گوش می‌کنه با چشم، دنبال می‌کنه عابرهای خسته‌ی پایتخت رو. وقتی شب‌های سردِ پاییزی توی باشگاه انقلاب قدم می‌زنم، پرویز با لباس گرمکن و در حالی‌که از فرطِ چاقی به هِن‌هِن افتاده، سعی می‌کنه پابه‌پام بیاد و عقب ‌نیوفته. بعضی وقت‌ها که دیگه خیلی خسته می‌شه، به اسم صدام می‌کنه. برمی‌گردم و می‌بینم خَم شده. دست‌هاش رو روی زانوش گذاشته و نیم‌نگاهی به گربه‌ی گرسنه کنارِ فَنس انداخته و با صدای بلند نَفس می‌کشه. وقتی دارم غذا می‌خورم و لقمه‌ می‌پَره گلوم، به آرومی و با مهربونی می‌زنه پُشتم و می‌گه: «نوش نوش».

عصرهای پنج‌شنبه که این فرصت هست تا خیابون‌های تهران رو پیاده‌ گز کنم، پرویز دست‌هاش رو از پشت به‌هم گره می‌زنه و به آرومی کنارم راه میاد. یه وقت‌هایی هم زیر لب با خودش حرف میزنه. جلوی بعضی از مغازه‌ها وامیسته و زُل می‌زنه به شیشه‌ی قَدی ویترین و جنس‌های رنگا‌وارنگ. حوصله‌اش که سَر می‌ره بی‌تاب می‌شه، سرش رو می‌خارونه، پابه‌پا می‌شه و لبوفروشی کنار خیابون رو نشون می‌ده و می‌گه: «بریم لبو بخوریم؟» و بدون این‌که منتظر جواب من بمونه راه میوفته طرفِ بساطی سَر چهارراه.

سال‌هاست همه‌ی ما یک «پرویز» آروم، ساکت، مهربون و بی‌آزار در وجودمون داریم. پرویزی بومی، اهلی و رام که سال‌هاست ساکنِ همین محله است. این بَشر قرار نیست جایی بره. ساکن همین کوچه و خیابون‌هاست و امون از وقتی که صبوری پرویز به آخر برسه. امون از وقتی که من و تو، زیر و رو بکشیم براش. امون از وقتی که این کوچه و خیابون و محله، برای پرویز غریبه بشه. امون از وقتی که خلق‌و‌خوی پرویز، توی این کوچه‌های آشتی‌کنون، تَنگ بشه.

همه‌ی ما یک پرویز در وجودمون داریم که ای‌کاش هیچ‌وقت هَوس تَرک این محله رو نکنه.  

نوشته شده توسط K1 در ساعت 21:35 | لینک  | 

شیار 143فیلم «شیار 143» رو دیدم. فیلمی ساده، طولانی، خسته‌کننده و ملال‌آور. مادری روستایی با رادیویی که پانزده سال به کمرش بسته و انگاری سوژه اصلی فیلم هم همین رادیوی درب‌و‌داغون بوده سال‌ها چشم‌انتظارِ برگشت پسرش از جنگ می‌مونه و همین... تمام!

فیلم، بر پایه‌ی یک ایده یک خطی ساده، نوشته و ساخته شده و قصه و شخصیت و خُرده داستان‌ها به‌قدری کمرنگ باقی می‌مونه که حاصلش می‌شه یک فیلم کم‌رمق و بی‌کشش و لاجونِ صدوچند دقیقه‌ای. آدم‌های فیلم همگی غریبه و ناشناس باقی می‌مونند. همه درباره یونس حرف می‌زنند ولی تماشاچی تا پایانِ قصه هیچ شناختی از یونس پیدا نمی‌کنه و داستان بدون فرازونشیب، ساده، تخت و بدون کشش تا آخر ادامه پیدا می‌کنه.

اگه بازی نسبتاً خوب مریلا زارعی در نقش اُلفت رو از فیلم بگیریم، شیار 143 هیچ چیزی نداره و من نمی‌دونم این همه هیاهو و تعریف و تمجید بابت چی بوده؟ آیا نشون دادن «انتظار» و منجمد شدن پانزده‌ ساله‌ی زندگی الفت، فقط در چین و چروکِ‌ دست و پیشونی و بلاتکلیف بودن دار قالی است؟

فیلمی که بر اساس انتظار ساخته می‌شه نباید این انتظار را به شکلی کُشنده به تصویر بکشه؟ انتظار حتی در حد دقیقه و ساعت، چیزی شبیه به مرگه، اون‌وقت چطور می‌شه انتظارِ پونزده ساله مادری روستایی را صرفاً با عدد و دیالوگ نشون داد؟ آخرین سکانس و هم‌اندازه کردن شهید و بچه‌ی در قنداق، چه چیزی به‌غیر از سوءاستفاده از احساسات تماشاچی داره؟ آیا باید اشک رو این‌جوری از تماشاچی گرفت؟ آیا اصلاً تماشاچی باید پای هر فیلمی که ربطی به جنگ داره گریه کنه؟

نوشته شده توسط K1 در ساعت 8:26 | لینک  |