X
تبلیغات
لابیـرنت (از پشت یک سوم)

اولین سرماخوردگی همزمان شد با روزهای نخستِ سال و دقیقاً اولین هفته‌ی کاری و اولین ماهِ سال. بد هم نیست شاید اولین و آخرین سرماخوردگی در سالِ جدید شد! 

از دیشب پتو رو کشیدم سَرم و خوابیدم تا لِنگِ ظهر. ساعت از دوازده گذشته بود که بیدار شدم. از دیروز عصر که رسیدم خونه ولو شدم و استراحت کردم و خودم رو بستم به قُرص و چایی و آب‌پرتقال و لیموشیرین و عسل و... هر آن‌چه که طبِ سُنتی و آکادمیک و مامان‌جان در این‌باره تاکید کرده.

دیشب خواب‌و‌بیدار، بازی‌های باشگاهی اروپا رو دنبال کردم. بدن که تَب می‌کنه چشم سنگین می‌شه و پلک‌ها روی‌هم می‌افته و کار سختی‌یه باز نگهداشتنِ دو چشمِ آدمِ کارمندی که از بوق‌سگ بیدار شده و برای کسب روزی حلال از خونه زده بیرون، ولی بازی‌های فوتبالِ اروپا اونقدر متفاوت از بازی‌های لیگِ زپرتی خودمون هست که هر دو بازی رو کم‌و‌بیش نگاه کردم.

دیشب قرار بود سَرپرستانی که عددِ سمتِ راستِ کُدِ ملی‌شون «صفره» همزمان با بیستم فروردین به سایت رفاهی مراجعه و ثبت‌نام کنند. ساعت که از دوازده شب بگذره یعنی روزِ نو شروع شده. ایران باشی و سروکار داشته باشی با ثبت‌نام‌های اینترنتی اصلاً کار سختی نیست حدس بزنی که بدون شک اون موقع و حتی چند ساعت بعدش، سایت بالا نمیاد. و خب راستش حال‌مون بهم خورد از بَس این روزها درباره‌ی نحوه‌ی ثبت‌نام و نگرفتن و رضایت و گذشتن از این چهل‌و‌چند هزار تومن شنیدیم که انگار اولیاءدَم هستیم و قراره درباره زندگی قاتلی تصمیم بگیریم! که هی گفتن و زیرنویس کردن که؛ آی خلق‌الله تو رو جونِ مادرتون، ارواح مُرده‌ و زنده‌ها‌تون بیایید و رضایت بدهید و این پول رو حواله بدید به دولت تا خدمت بیشتری به مملکت و جماعت بکنه.

در این‌که چهل‌و‌پنج هزار تومن پول شام دو نفر یا سه جلد کتاب هم نمی‌شه شکی نیست ولی چیزی که به‌نظرم مهم‌تر از این پول هست اون عدم اطمینان آدم‌هاست. هرچند تا حدی اطمینان و آب رفته به جوب برگشته ولی قبول کنید توی سال‌های گذشته اونقدر بی‌اعتمادی به وجود اومده که آدم‌های شمال و جنوب شهر، نه فقط برای چهل و پنجاه هزار تومن، که اگر فقط پای چهار پنج هزار تومن هم وسط باشه بعید بدونم از خیرش بگذرند. یادمون نرفته صف‌های کیلومتری سَبدکالایی که قبل از عید توزیع می‌شد یا هجومِ جماعت برای دیدنِ فیلم مجانی در سینما و... که از این دست نمونه‌های زیادی وجود داره.

در جایی که برای آدم‌های جامعه، هنر و سینما دو زار ارزش نداره و این صنعت رو ورشکسته می‌دونند وقتی توی سینما فیلم مجانی پخش می‌شه جماعت اونقدر هجوم میاره که شیشه‌‌ها می‌شکنه و دوستانِ هنردوست تا بیخ گلوی هنرپیشه‌ی روی پرده می‌شینن و چیپس و پُفک می‌خورند قاعدتاً کار سختی‌یه متقاعد کردن این‌که از خیر این پول بگذرند و البته برای این‌که قضاوت بی‌مورد نکرده باشیم باید بگم در جایی که فقط قبض‌های آب و برق و گاز و تلفن در سال جدید بنا به گفته‌ی مسئولین بیست سی درصد افزایش داره و قراره بنزین، کرایه، پنبه، پنیر، دمپایی، مبل، نخ‌و‌سوزن، رنده، گوشت و سبزی و.... گرون بشه قاعدتاً زندگی روزبه‌روز سخت‌تر از قبل می‌شه بنابراین انصراف از گرفتن یارانه، هم نیاز به افزایشِ فرهنگ و اعتمادسازی داره و هم این‌که دولت، بیشتر از قبل به فکر متعادل کردن هزینه‌ها‌ و درآمدها باشه.

تب کردم و یهویی خواستم معضل یارانه رو در کشور حل کنم! در مقامی نیستم که توصیه کنم یارانه بگیرید یا نگیرید ولی بدون شک می‌تونم یشنهاد کنم که حتماً فوتبال‌های امشب رو ببنید تا مشخص بشه برنده بازی آتلتیکومادرید - بارسلون و بایرمونیخ – منچستریونایتد کدوم تیم‌ها هستند.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 18:48 | لینک  | 

زندگی منفی یکدرنقطه‌ایی از زمان قرار گرفتیم که انگار باید صادقانه تکلیفِ خودمون رو با خودمون روشن کنیم. روزمرگی‌ها و هم‌سو شدن با جریانِ رودخونه، به هوای این‌که «خواهی نشوی رسوا، هم‌رنگ جماعت شو» باعث شده تا ما خیلی وقت‌ها حتی از خودمون هم غافل بشیم و این روزهای آخر اسفند، شاید بهترین زمان برای تکوندنِ خونه‌ی دل و گرفتنِ یقه‌ی خودمون باشه.

یک سال دیگه رو با هم گذروندیم. یک سالِ دیگه و سی‌صد‌و‌شصت‌و‌پنج روز و شب رو خط‌خطی کردیم که ای‌کاش توی دفترِ زندگی چیزی نوشته باشیم که وقتی حالا بهش نگاه می‌کنیم، لبخندی از سَر خوشی بشینه روی لَب‌مون.

طول و عرض زمین رو طی‌طریق کردیم و تجربه‌هامون به اندازه‌ی یک سال بیشتر شد و ای کاش نگاه‌مون هم کمی متفاوت و عمیق‌تر به هستی و چرخشِ روزگار بشه و سالِ بعد، به راحتی همه‌ی این سال‌ها، نه دیگه رسوا بشیم و نه هم‌رنگِ جماعتِ هزار رنگ.

سالی که گذشت برای من سالی متفاوت بود. همکاری با برنامه‌ی خوب و موفق «رادیـو هفـت» و متولد شدنِ کتابِ دوم و تجربه‌ی خوبِ کار با نشر محترم و موفق ققنـوس و تلاش برای زنده کردنِ شخصیت‌های رمانِ سوم، برای من بخشی از موفقیت‌های دنیای نوشتن بود.

شاید خبر خوب و ویژه این باشه ‌که توی همین دو سه روز گذشته «زندگی منفی یک» منتشر و توزیع شد.

به این نتیجه رسیدم اون چیزی که آدم‌ها رو خوشحال و راضی می‌کنه و می‌تونه نقطه‌ی برجسته‌ی زندگی و عمر باشه، روزمرگی‌ و پول درآوردن و بدوبدوهای یومیه نیست، بلکه باید ریشه‌ی خوشحالی رو جای دیگه و توی کارهای دیگه جستجو کرد. شاید اون لحظاتی که حس‌های خوب‌مون در کاری دخیل هستن می‌تونه ثبت و موندگار بشه در زندگی و برای من بخش مهمی از این موضوع برمی‌گرده به نوشتن، بنابراین سعی و هدفم اینه که در سالِ جدید بتونم وقت بیشتری برای نوشتن بذارم و کمتر درگیرِ رودخونه‌ی پُر تلاطم روزمرگی بشم.

برای همه‌تون سلامتی و تندرستی و آرامشِ روحِ و روان آرزو می‌کنم. نوروزتون پیروز.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 10:37 | لینک  | 

کیوان ارزاقی از نگارش سومین رمانش خبر داد.

این نویسنده به خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) گفت: این رمان که در مراحل اولیه نگارش قرار دارد، به چگونگی رویارویی انسان با تکنولوژی می‌پردازد.

او همچنین از انتشار دومین رمان خود با عنوان «زندگی منفی یک» در آینده نزدیک توسط نشر ققنوس خبر داد.

این رمان به زندگی دو زوج می‌پردازد که داستان‌ِ زندگی آن‌ها به هم تنیده شده است. وجه غالب این داستان این است که داستان‌های آن در زمان حال اتفاق می‌افتد و مربوط به آدم‌های امروزی است.

اولین رمان این نویسنده با نام «سرزمین نوچ» با موضوع مهاجرت و در 300 صفحه از سوی نشر افق به چاپ دوم رسیده است.

خبرگزاری ایسنا ـ جمعه ۲ اسفند ۹۲

نوشته شده توسط K1 در ساعت 8:7 | لینک  | 

و ما آدم‌های بزرگ و دنیادیده و چهار تا پیرهن بیشتر پاره‌کرده و دماغ سَربالایی که این روزها خدا رو بنده نیستیم قراره داستان و کتاب و خاطره بنویسیم تا به این بچه‌ها درس‌هایی بدیم آن‌چنانی. قراره از تجربیاتِ زندگی و فراز و نشیبش بگیم تا بچه‌های مدرسه بدونند که آینده‌ی سختی در پیش رو دارند. قراره از گذشت و ایثار و فدارکاری‌هایی که هیچ‌وقت نکردیم، چیزهایی سَرهم کنیم و به زور به خوردِ این بچه‌ها بدیم تا یاد بگیرند بزرگی‌کردن رو.

که ما آدم بزرگ‌ها این روزها چه راحت از کاه کوهی می‌سازیم و چه بی‌دغدغه به‌واسطه‌ی پنجاه تومن صدقه و کوچکترین کمک، آبرو و حیثیت و اعتبارِ دوست و رفیقی رو  چوب حراج می‌زنیم و راهی جوب خیابون می‌کنیم. این روزها برای ما آدم بزرگ‌ها هیچ کاری نداره حماسه‌سرایی کنیم از آن‌چه که هیچ‌وقت نکردیم.

و حالا بیاییم کلاه خودمون رو قاضی کنیم.

جداً قراره ما از کدوم مَرام و معرفت و بزرگی و تجربه‌های زندگی‌مون برای این‌ بچه‌ها بنویسیم که یواشکی به ریش‌مون نخندن؟ قراره ما کدوم لالایی رو بخونیم تا این‌ها خواب‌شون ببره؟! قراره ما کی از خواب بیدار شیم تا بزرگوارانه زندگی‌کردن رو  یاد بگیریم از دانش‌آموزانِ کلاس دومِ دبستانِ شیخ شلتوت مریوان؟

 

همکلاسی‌های دانش‌آموز بیمار مریوانی همدلی کردند موهایشان را تراشیدند

فهیمه‌سادات طباطبایی: ماهان که برای انجام آزمایش‌های پزشکی به تهران آمده بود، وقتی بعد از دو هفته به مریوان برگشت، با همکلاسی‌ها و دوستانی روبه‌رو شد که برای استقبال از او، موهایشان را تراشیده بودند. حالا همه دانش‌آموزان کلاس دوم مدرسه شیخ شلتوت شبیه هم شده‌اند، 24 سر کچل و لب خندان که برگشت ماهان را به او خوشامد گفتند و دوستشان را در آغوش‌های کوچک خود جای دادند‌....

این‌بار اما ایده از «امید» بوده، بعد از کلی خواهش و التماس موهایش را به‌خاطر ماهان از ته تراشیده و به مدرسه‌ آمده، آقای محمدیان، معلم کلاس می‌گوید: «امید را که دیدم غافلگیر شدم، از طرفی بچه‌ها همه گریه و بهانه که آقا! چرا امید موهایش را زده، بعد شما اجازه نمی‌دهید ما موهایمان را از ته بزنیم؟» گویا حرف‌ها و درخواست‌های آقای محمدیان هم که «بچه‌ها هوا سرد است، سرما می‌خورید» به گوششان بدهکار نبوده که نبوده.

آقای محمدیان به «شرق» می‌گوید: «شنبه وقتی وارد کلاس شدم، دیدم همه بچه‌ها موهایشان را تراشیده‌اند و دارند به سروکله هم می‌زنند. خب پیش‌بینی می‌کردم اما نه اینطور! قرار بود وقتی بهار شد همه با هم موهایمان را بزنیم، اما خب دیگر بچه‌ها قانع نشدند و کار خودشان را کردند؛ حالا هم احتمال می‌دهیم کل بچه‌های مدرسه موهایشان را بزنند.»ماهان وقتی بعد از دوهفته انجام آزمایش‌های مختلف به مدرسه برگشته، حسابی خوشحال شده است، او دیگر نگران موهای ریخته‌شده‌اش نیست، از صورت متفاوت خودش نمی‌ترسد و تنها و بی‌حرف گوشه کلاس نمی‌نشیند. او می‌داند که حالا دوستانی دارد که همه شکل او هستند، امید، محمد، داریوش، شایان، پارسا، داژیار، پیام، دیار و... دیگر شکل ماهان شده‌اند؛ دقیقا شبیه خود او. «بچه‌ها تاثیرپذیرند. شخصیتشان شبیه خمیری است که اگر درست ورز داده شود، خوب و بجا پخته می‌شوند. نیازی هم به نصیحت، حرف و سخن ندارند، کافی است کار خوب را نشانشان بدهی خودشان مسیر درست را یاد می‌گیرند و می‌روند.»

اینها را آقای محمدیان گفت و اضافه کرد: «این‌روزها بچه‌ها حسابی هوای ماهان را دارند. هرکدامشان می‌خواهند کاری برای بهبود حال او انجام بدهند، در درس‌ها کمکش می‌کنند و با او بازی می‌کنند. ماهان هم این‌روزها بد نیست و منتظریم ببینیم پزشکان با توجه به آزمایش‌هایش چه تصمیمی می‌گیرند.» بچه‌هایی که تا دیروز شکل و قیافه ماهان برایشان نه‌تنها تعجب‌انگیز بود که حتی از او دوری می‌کردند، کودکانی که از نیمکت ماهان فاصله می‌گرفتند و صورت بی‌موی او را دستمایه خنده‌ها و شوخی‌های خود کرده بودند، امروز به‌واسطه ایده ناب معلم خوش‌فکرشان، همه ماهان شده‌اند. آنها این‌روزها کلمه «همدردی» را به‌خوبی هجی می‌کنند و معنای آن را خیلی بیشتر از هم‌سن‌و‌سالانشان یا حتی خیلی از بزرگ‌ترها می‌فهمند. این را می‌شود در سرهای بی‌مویشان دید.

روزنامه شرق ـ دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۲

نوشته شده توسط K1 در ساعت 9:39 | لینک  | 

ما بُرو نیستیم. ما از این شهر بُرو نیستیم. 

چسبیدیم دو دستی بهش تا... تا شاید شفا بگیریم. آره، شفا بگیریم. حتماً که نباید مسجد و منار و گلدسته شفا بده. چسبیدیم دو دستی به... به همین دودودَم و ترافیک و بوق‌ و ذراتِ معلقِ بی‌هویت و ریز‌دونه‌های بی‌رنگ و آدم‌های داغونِ هزار رنگش‌ که اگه این شهر، خسته و بی‌قواره‌ و سیاه‌تر از اینی که هست هم بشه ما دوستش داریم. نه این‌که فقط دوستش داشته باشیم که لاکردار عاشقشیم. 

که اگه گه‌گاهی نِق می‌زنیم، که اگه از آلودگی هوا و زمین و موش‌های جوب‌های خیابون‌هاش شکایت می‌کنیم، که اگه از بی‌حالی کلاغ‌ها و چاله‌چوله‌ی کوچه‌ها‌ و ریقو بودنِ گربه‌ها و مریضی چنارهاش می‌گیم، که اگه از گداهای باسواد و باسوادهای گداش می‌نویسیم، به‌خاطر اینه که جون‌مون بسته شده به جونِ این شهر.

که اگه تمومِ سال هم بی‌برف و بارون بمونیم باز یه نَمه بارون و صدای ناودون، می‌تونه حالی‌به‌حالی و مست‌مون ‌کنه. که هوای بی‌حوصله‌ی این شهر، هنوز هم می‌تونه معجزه کنه. 

ما بُرو نیستیم. ما از این شهر بُرو نیستیم. ما حالاحالاها به این شهر بدهکاریم.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 22:19 | لینک  | 

قبول ندارم این جمله‌ی منتسب به مرد بزرگی رو که گفته بود: «پسرم، یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی. از این پس همه چیزِ جهان تکراری است جز مهربانی.»

غیر تکراری بودن، ماهیتِ زندگی امروزه ماست. آدم‌های غیر تکراری. خصلت‌های غیر تکراری. برخوردهای غیر تکراری. کشورها و سفرهای غیر تکراری. مهربونی‌های غیر تکراری. روزها و شب‌های غیر تکراری و... که اگه قرار به تکرار باشه حتی همون یک سال هم زیاده.

برای من یک سال دیگه هم گذشت. یک سال دیگه بزرگ و بزرگ‌تر شدم. عددهای شناسنامه بخش مهمی از واقعیت هستن ولی همه‌ی واقعیت نیستن. شاید مهم‌ترین نکته، همین باشه که سالی رو گذروندم که سعی کردم تکراری نباشه و نبود. تابستون و پاییزی متفاوت داشت و امیدوارم که زمستونِ امسال فرق داشته باشه با همه‌ی برف و سرمای زمستون‌های سال‌های قبل. سالی رو گذروندم که فارغ از عدد و رقم، سعی کردم بیشتر یاد بگیرم و مَزمَزه کردم طعمِ خوبِ مهربونی رو در کنارِ چند تا آدمِ بزرگ. خیلی بزرگ.

همه‌ی این سال‌هایی که گذشت اون‌قدر زود گذشته که وقتی به پُشتِ سَرم نگاه می‌کنم، هنوز گردوخاکِ روزهای بچگی خیابونِ نیکنام و جابری و قصرفیروزه رو هواست. انگار همین دیروز بود که غمگین‌ترین آدمِ زمین بودم به‌خاطرِ شکستنِ نوکِ مدادِ قرمزم.

زود گذشت، خیلی زود. بقیه‌اش هم زود می‌گذره. زودتر از دیروز و پریروز. پس دوست دارم همه‌ی این روزها و لحظات رو زندگی کنم در کنارِ آدم‌هایی که دوست‌شون دارم. در کنار آدم‌هایی که می‌شه باهاشون روزهای سختِ زندگی رو تحمل کرد. در کنار آدم‌هایی که فارغ از دودوتا چهارتا کردن‌های امروزی، زندگی می‌کنن. مهربونی می‌کنن و نَفس می‌کشن.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 8:42 | لینک  | 

ایرانی‌جماعت با «زمان» میونه‌ی خوبی نداره. ایرانی‌جماعت با «شب» و تاریکی میونه‌ی خوبی نداره. همچین نیست که حالا برای طولانی شدنِ یه ثانیه و یه دقیقه‌اش، نُقل‌و‌نبات پخش کنه و سینه‌ی انار رو جِر بده و هندونه رو چهارقاچ کنه و بَزم و مهمونی بگیره که هفته و ماه و حتی سال‌های زیادی رو به باد داده، به باد دادم، به باد دادیم.

نه رفتنِ پاییزش جشن گرفتن داره و نه اومدنِ زمستونش که اگه گذرِ زمان برات فرق نداشته باشه و اومده باشی که فقط مویی سفید کنی و بخوری و بالاپایینی تکون بدی، فرقِ چندانی نیست میونِ هر چهار فصلِ سال که انگار همه‌ی روز و شب‌هاش به یه اندازه قَد کشیدن. این موقعِ سال، هوا سردتره و زیر کُرسی، خور و خواب و شهوت بیشتر می‌چسبه و بهار و تابستون هم که زیرِ بادِ کولر و کنارِ کُلمن آبِ خنک، ولو شدن و یقه چسبیدن، یه جورای دیگه‌ای لذت داره.

شبِ یلداست که اگه فارغ از دراز شدنِ روز و کوتاه شدنِ شب، متر ورداریم و قدِ خودمون و لباسی که توی یه سالِ گذشته پوشیدیم، اندازه بگیریم، اگه ببینیم نه اون‌قدر گشاد پوشیدیم که حس کنیم دست و پا و عضله و استخون‌مون عاریه است و نه اون‌قدر تَنگ که بچسبه بیخِ گلو و خفه‌مون کنه، اون‌وقت خوشحالی و جشن و مهمونی داره که از این سال‌ها و از این یلداها زیاد اومده و رفته.

امشب که دیگه رسیدیم به تَه پاییز، باید کلاهِ خودمون رو قاضی کنیم و بشماریم تموم اون برگ‌های خزون‌کرده‌‌ایی رو که ندیدیم و صادقانه اندازه بزنیم ببینیم از زمستونِ پارسال تا الان، چقدر قد کشیدیم. چقدر بزرگ شدیم. چقدر عمیق شدیم. چقدر دیدیم و دَم نزدیم. چقدر ندیده داستان‌سرایی کردیم. چقدر گـَز نکرده، بُردیم و دوختیم و چقدر ناعادلانه قضاوت کردیم.

شبِ یلداست. از این یلداها زیاد اومده و رفته. نه رفتنِ پاییز خوشحالی داره و نه اومدنِ زمستون که چشم به‌هم بزنیم باید بنویسیم زمستون هم رفت و روسیاهی موند به زغال!

ما مردم فراموشکاری هستیم. همین چند ماه پیش برای پاییز و بارون‌های عاشقونه‌اش، از وسطِ شهریور فرشِ قرمز پهن کرده بودیم و حالا خوشحالیم از رسیدنِ زمستون و خیلی زود، زمستون هم با صورتِ سیاه می‌فرستیم کناردستِ حاجی‌فیروز و میریم توی بغلِ بهار.

شبِ یلداست. نه دونه‌ایی از انارِ زمستونِ پار و پیرارسال باقی‌مونده و نه مُشتی از گندم بوداد‌ه‌ی یلدای قبلی که اونقدر خساست کردیم که قسمتِ هیچ کبوتری نشد. از این یلداها زیاد اومده و رفته. پس این‌بار دعا کنیم که چهار فصلِ زندگی رو عاشق باشیم و اون‌قدر بزرگ بشیم و قد بکشیم که وسطِ مرداد، دل‌مون تَنگِ حاجی‌فیروز بشه، نه نیمه‌ی اسفند.

«یلدا مبارک.»

نوشته شده توسط K1 در ساعت 13:38 | لینک  | 

آدرسِ چند تا آزمایشگاه رو از بچه‌های شرکت پرسیدم تا یکی رو انتخاب کنم که خیلی هم دور نباشه و مجبور نباشم با ماشین برم. هر روز خروس‌خون، خواب و بیدار، مست و هوشیار، یه ساعت زودتر از خونه میزنم بیرون و میام سَر کار تا جایی پیدا کنم که ماشین رو بچپونم اون‌جا. این روزهای تهران، جای پارک مهم‌تر و عزیزتر از ماشین‌ها شده و ماشین‌ها مهم‌تر و عزیزتر از آدم‌ها. اون‌قدر عزیز که وقتی جا پارک پیدا می‌کنی دیگه دلت نمیاد ماشین رو از جاش تکون بدی. ترجیح میدی اگه بین‌روز هم کاری داری سوار تاکسی بشی یا پیاده گز کنی. انگار که ما از ماشین‌مون اعتبار می‌گیریم و ماشین‌مون از دو متر جای خالی کنارِ خیابون.

آزمایشگاه شلوغ نبود. تَر تمیز بود. آدم دوست داشت روی یکی از صندلی‌های شیک‌و‌پیکش لَم بده و آدم‌ها رو ببینه و خیالبافی کنه درباره‌ی هر کدوم‌شون. لامصب انگار خدا اون بالا می‌شنوه تو با خودت چی میگی و چی دوست داری تا دقیقاً برعکسش رو برآورده کنه. خودش گفته از رگِ گردن بهمون نزدیکتره.

هنوز باسنم به صندلی چرمی نرسیده، خانمِ پُشتِ باجه اسم و فامیلم رو صدا کرد. سن و سالم رو پرسید و روی کیبورد چند تا تَق و توق کرد. همه چی توی این مملکت اون‌قدر گرون شده که وقتی قرار می‌شه بابت آزمایش، بیست‌و‌هشت هزار تومن بدی، دوست داری از ذوقت، خانمِ روپوش سفید رو از اون پشت بکشی جلو و باهاش روبوسی کنی! هرچند از کلِ هزینه‌ی آزمایش، سهمِ بیمه چیزی حدود یک‌پنجم بود، مابقی سهمِ بیمار بود که من باشم. پس این همه بیمه‌ایی که هر ماه، از این چس‌مثقال حقوق کم می‌شه فقط بابتِ پرداختِ این یک‌پنجم؟ فقط خمس؟

اون یکی خانم سُرنگِ که فرو کرد تو دستم، چشمم رو بستم و سَرم رو برگردوندم. طاقت ندارم ببینم. بحث دل‌نازکی و تی‌تیش و آی مامانم‌این‌ها و غَش و ضعف نیست. هرچند تا حالا هم جرئت نکردم نگاه کنم، شاید هم یه موقع وسطِ آزمایشگاه و روبه قبله دراز شدم و از حال رفتم.

این‌جور مواقع به محض فرو رفتنِ سوزن، انواع و اقسام بیماری‌های خونی و غیرخونی به ذهنِ آدم می‌رسه. به پَس‌فردا فکر می‌کنی که وقتی برگه‌ی آزمایش رو گرفتی بهت بگن کم‌خونی داری. گلبول‌های خونیت داسی و چاقویی و مربعی شده. مبتلا به هپاتیت بی و سی و دال و ضال هستی. سال‌هاست ایدز و سفلیس گرفتی. سرطانِ روده داری. دیابت داری و باید پات رو از زیر زانو قطع کنند و... چه خوبه که زمانِ خون‌گیری چند ثانیه است وگرنه آدم دیوونه میشه از این حجمِ بیماری لاعلاجی که وقتی رو اون صندلی نشستی حمله می‌کنه به روح و روانت.

انگار وقتی آزمایش ادرار میدی دیگه خبری از بیماری نیست. شاید فکر می‌کنی از توی این چند قطره، هیچ دکتری نمی‌تونه پی به واقعیتِ بیماری ببره. ولی وقتی پای خون میاد وسط انگار قضیه جدی‌تره. رابطه‌های خون. بیماری‌های خونی. آزمایشاه‌های خونی. مشکلات خونی. خون. خون. خون.

جلوی آزمایشگاه روی خطِ هاشورخورده‌ی عابر پیاده بودم، هنوز دو قدمی جلو نرفته بودم که یه موتوری ویراژی داد و از پشتم رد شد. بادش بهم خورد و به فاصله‌ی چند سانتی‌متری، جلوم یه تاکسی زردرنگ زد رو ترمز و دستش گذاشت رو بوق. هوای این روزهای تهران بد گرفته. صحبت از آلودگی هوا و زمین فقط یه شوخی خنده‌داره. تک سرفه‌ها دوباره شروع شده. سَرم یه لحظه درد گرفت. انگار خون به مغزم نرسیده باشه. یه لحظه.

راننده تاکسی سرشُ آورد بیرون تا چیزی بگه. انگار که از پشتِ شیشه‌ی ماشین به واقعیتِ قد و هیکلم پی نبرده بود. وقتی که نگاش بی‌واسطه‌ی به من افتاد، هر چی می‌خواست بگه، همه رو یهویی قورت داد. من وسطِ خطِ عابر پیاده بودم، چراغ روبروم سبز و صورتِ من سرخ. وسطِ خطِ عابر پیاده، موتوری از پشتم رد شده بود و حالا من بدهکار بودم به راننده‌ی تاکسی که انگار همه‌ی فحش‌ها گوله شده بود وسط گلوش.

تک‌سرفه‌ای کردم و از جلوش رد شدم. زیرلب چیزی گفت. مطمئنم برام دعا نکرد.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 9:54 | لینک  | 

گروهی آمریکایی، در ایرلند مشغول فیلمبرداری فیلم جدیدشون هستند. چارلی و جیک، مردانِ سَرخورده و خسته‌ی ایرلندی به همراه بعضی از اهالی روستا به‌عنوان سیاهی‌لشگر و در ازای گرفتن مبلغی پول، جلوی دوربین ظاهر میشن. آدم‌هایی که همه‌شون به‌دنبالِ شهرت و اعتبار و معروف شدن هستند و رویای آمریکا و هالیوود دارند که ناگهان «شان» خودش رو تو آب غرق و خودکشی می‌کنه تا گروه برای ادامه‌ی فیلمبرداری دچار مشکل بشه و...

این شب‌ها در ایرانشهر نمایشِ «سنگ‌ها در جیب‌هایش» با بازی «پارسا پیروزفر» و «رضا بهبودی» در حالِ اجراست. این دو بارها و بارها در نقشِ شخصیت‌های متفاوتِ زن و مرد، مقابل هم ظاهر می‌شن و این تغییر اون‌قدر خوب و آروم و به‌جا انجام میشه که تماشاچی از دیدنش لذت می‌بره.

نمایش دکوری بسیاری ساده داره که گوشه‌ی اون اتاقِ تعویضِ لباس‌هاست. صفحه‌‌ی بزرگ و اسکرینی به شکل و شمایلِ فیلم‌های صامتِ سینما، کمک می‌کنه تا فضاسازی بهتر انجام بشه. متن و نوشته‌ی خوب با بازی‌های مناسب و خلاقانه باعث شده تا «سنگ‌ها در جیب‌هایش» کاری خوب و به‌یادموندنی بشه.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 8:23 | لینک  | 

عصرِ یکی از همین روزهای پاییزی بود. تو بگو همین دیروز. خیابونِ ظفر، حدفاصله‌ی جُردن تا ولی‌عصر. از جردن که پیچیدم تو ظفر، خیابون کیپ بود. ترافیک بود از این سَر خیابون تا خودِ ولی‌عصر. مسیر هر روزم نبود. استثناً می‌خواستم از اون‌جا برم تا بندازم تو اتوبان نیایش و برم طرفِ غربِ تهران.

یه آقایی بود تَرتمیز، بالغ و به‌نظر عاقل. آدم‌حسابی. حدوداً چهل‌و‌پنج ساله. پُشت فرمونِ یه مزدا سه نوک‌مدادی نشسته بود. اون سمتِ راستِ من بود. شیشه‌ی ماشینش پایین بود. خورشید داشت غروب می‌کرد. از همون اولِ ظفر کنار هم آروم‌آروم، جلو رفتیم. یعنی یه کمی می‌رفتیم، حدود چهار پنج متر و بعدش مجبور بودیم چند دقیقه واستیم، بدون هیچ حرکتی. همون اولش که کنارش واستادم، همون اولِ خیابونِ ظفر، همایون داشت می‌خوند. «هوای گریه» رو. صدای ضبط ماشین خودم رو کم کردم تا هوای گریه رو بشنوم. یه بار شنیدم. بعد دیدم دوباره داره همایون می‌خونه. هوای گریه رو.

اون‌جا بود که برگشتم و نیم‌نگاهی به راننده ماشین کردم. تَه‌ریشی داشت یه روزه. عینکش رو گذاشته بود بالای سرش. نگاهش همچین به آفتاب بود که انگار داشت دوئل می‌کرد با خورشید. ماشین‌ها رفتن جلو چند متر. ما هم رفتیم جلو، چند متر. ماشینِ جفت‌مون چسبیده بود به‌هم. یه ربع گذشته بود و ما هنوز وسطِ ظفر بودیم. خیابون کیپ بود. ماشین‌ها تکون نمی‌خوردند. هنوز همایون داشت می‌خونه. هوای گریه رو.

رسیدیم سَر ولی‌عصر، ترمز کردم تا اون زودتر بره تو خیابون اصلی. سَرش رو برگردوند، نگاهی کرد و بپیچه تو ولی‌عصر. صورتش پُر اشک بود. خورشید خسته شده بود و غروب کرده بود. همایون داشت می‌خوند. هوای گریه رو.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 9:6 | لینک  |