شنبه‌ی دو هفته‌ی پیش، «پـرویـز» رو دیدم و حالا دو هفته است که پرویز شده رفیقِ شفیقِ و یارِ جدانشدنی من.

وقتی تنهایی توی ماشین نشستم و رانندگی می‌کنم، پرویز کنارم روی صندلی نشسته. کمربندِ ایمنی رو بسته و در حالی‌که به رادیو آوا گوش می‌کنه با چشم، دنبال می‌کنه عابرهای خسته‌ی پایتخت رو. وقتی شب‌های سردِ پاییزی توی باشگاه انقلاب قدم می‌زنم، پرویز با لباس گرمکن و در حالی‌که از فرطِ چاقی به هِن‌هِن افتاده، سعی می‌کنه پابه‌پام بیاد و عقب ‌نیوفته. بعضی وقت‌ها که دیگه خیلی خسته می‌شه، به اسم صدام می‌کنه. برمی‌گردم و می‌بینم خَم شده. دست‌هاش رو روی زانوش گذاشته و نیم‌نگاهی به گربه‌ی گرسنه کنارِ فَنس انداخته و با صدای بلند نَفس می‌کشه. وقتی دارم غذا می‌خورم و لقمه‌ می‌پَره گلوم، به آرومی و با مهربونی می‌زنه پُشتم و می‌گه: «نوش نوش».

عصرهای پنج‌شنبه که این فرصت هست تا خیابون‌های تهران رو پیاده‌ گز کنم، پرویز دست‌هاش رو از پشت به‌هم گره می‌زنه و به آرومی کنارم راه میاد. یه وقت‌هایی هم زیر لب با خودش حرف میزنه. جلوی بعضی از مغازه‌ها وامیسته و زُل می‌زنه به شیشه‌ی قَدی ویترین و جنس‌های رنگا‌وارنگ. حوصله‌اش که سَر می‌ره بی‌تاب می‌شه، سرش رو می‌خارونه، پابه‌پا می‌شه و لبوفروشی کنار خیابون رو نشون می‌ده و می‌گه: «بریم لبو بخوریم؟» و بدون این‌که منتظر جواب من بمونه راه میوفته طرفِ بساطی سَر چهارراه.

سال‌هاست همه‌ی ما یک «پرویز» آروم، ساکت، مهربون و بی‌آزار در وجودمون داریم. پرویزی بومی، اهلی و رام که سال‌هاست ساکنِ همین محله است. این بَشر قرار نیست جایی بره. ساکن همین کوچه و خیابون‌هاست و امون از وقتی که صبوری پرویز به آخر برسه. امون از وقتی که من و تو، زیر و رو بکشیم براش. امون از وقتی که این کوچه و خیابون و محله، برای پرویز غریبه بشه. امون از وقتی که خلق‌و‌خوی پرویز، توی این کوچه‌های آشتی‌کنون، تَنگ بشه.

همه‌ی ما یک پرویز در وجودمون داریم که ای‌کاش هیچ‌وقت هَوس تَرک این محله رو نکنه.  

نوشته شده توسط K1 در ساعت 21:35 | لینک  | 

شیار 143فیلم «شیار 143» رو دیدم. فیلمی ساده، طولانی، خسته‌کننده و ملال‌آور. مادری روستایی با رادیویی که پانزده سال به کمرش بسته و انگاری سوژه اصلی فیلم هم همین رادیوی درب‌و‌داغون بوده سال‌ها چشم‌انتظارِ برگشت پسرش از جنگ می‌مونه و همین... تمام!

فیلم، بر پایه‌ی یک ایده یک خطی ساده، نوشته و ساخته شده و قصه و شخصیت و خُرده داستان‌ها به‌قدری کمرنگ باقی می‌مونه که حاصلش می‌شه یک فیلم کم‌رمق و بی‌کشش و لاجونِ صدوچند دقیقه‌ای. آدم‌های فیلم همگی غریبه و ناشناس باقی می‌مونند. همه درباره یونس حرف می‌زنند ولی تماشاچی تا پایانِ قصه هیچ شناختی از یونس پیدا نمی‌کنه و داستان بدون فرازونشیب، ساده، تخت و بدون کشش تا آخر ادامه پیدا می‌کنه.

اگه بازی نسبتاً خوب مریلا زارعی در نقش اُلفت رو از فیلم بگیریم، شیار 143 هیچ چیزی نداره و من نمی‌دونم این همه هیاهو و تعریف و تمجید بابت چی بوده؟ آیا نشون دادن «انتظار» و منجمد شدن پانزده‌ ساله‌ی زندگی الفت، فقط در چین و چروکِ‌ دست و پیشونی و بلاتکلیف بودن دار قالی است؟

فیلمی که بر اساس انتظار ساخته می‌شه نباید این انتظار را به شکلی کُشنده به تصویر بکشه؟ انتظار حتی در حد دقیقه و ساعت، چیزی شبیه به مرگه، اون‌وقت چطور می‌شه انتظارِ پونزده ساله مادری روستایی را صرفاً با عدد و دیالوگ نشون داد؟ آخرین سکانس و هم‌اندازه کردن شهید و بچه‌ی در قنداق، چه چیزی به‌غیر از سوءاستفاده از احساسات تماشاچی داره؟ آیا باید اشک رو این‌جوری از تماشاچی گرفت؟ آیا اصلاً تماشاچی باید پای هر فیلمی که ربطی به جنگ داره گریه کنه؟

نوشته شده توسط K1 در ساعت 8:26 | لینک  | 

مربوط به روزهای خیلی دور هم نیست. روزهایی که طهرون جیره‌بندی بود و خاک‌اره قاطی آردگندم می‌کردن تا تنورها خاموش نشه و نون‌ها تَه نکشه و آب‌ها رو توی زیرزمین حبس و یخچال می‌کردن تا گرمای تابستونِ خیابون لاله‌زار رو خُنک کنه عینهو دربند. روزهایی که انگلیس‌ها توی جنوب خط‌و‌نشون می‌کشیدن و روس‌ها وسطِ میدون بهارستان قدم‌آهسته می‌رفتن. روزهایی که فقط متولدینِ دهه‌ی بیست و سی خورشیدی یادشون مونده باشه و همچین لَم بدن به پُشتی و بادی به غبغب بندازن و با افتخار بگن: «یادش بخیر، اون روزها وقتی پاییز می‌رسید و نَمِ بارونی زمین رو خیس می‌کرد زن و مرد و پیر و جوون، عاشق می‌شدیم و می‌زدیم بیرون از خونه و زیر بارون عشق می‌کردیم و...»

مالِ همین چند وقتِ پیش بود. مالِ همین چند سالِ پیش بود که ما هم با روزهای مهر عاشق می‌شدیم. با بوی سیب شاعر می‌شدیم. با نَمِ بارون فارغ می‌شدیم از هر چی درد و مَرض و بدبختی‌یه.

حالا انگار همه یادشون رفته عاشقی رو. شاعری رو. حس‌های خوب روزهای بارونی رو. مزه‌ی تُرش‌و‌شیرینِ انارهای تَرک‌خورده‌ی سینه سرخ ‌رو. انگار همگی سِر شدیم. فلج شدیم. لَمس شدیم. بی‌حس و بی‌‌عشق شدیم. مثل کارتُن‌خواب‌های عملی، همگی چمبره زدیم زیر یک سقف و یه سیگار رو دست‌به‌دست می‌چرخونیم و قرقره می‌کنیم حرف‌ها و نگاه و تفکر و هدف همدیگه رو.

من دو خط از نوشته‌ی تو رو می‌دزدم و به اسم خودم می‌چسبونم سینه‌ی سفیدِ این دیوار، تو طول و عرضِ عکسِ اون یکی رفیق رو بُرش می‌دی و کمی تَنگ‌تر از عکس اورجینال، به اسم و با رسمِ خودت منتشر می‌کنی و اون یکی رفیقِ سبیلوی دسته‌موتوری علفی، صبح‌به‌صبح دستی به سروگوشِ حرف‌های ردوبدل شده‌ی مهمونی دیشب می‌کشه و همه رو با عنوان «و این است مانیفیست بنده!» منتشر می‌کنه. انگاری سَر و تَه همه‌مون رو ساطوری کردن تا همگی یه ‌اندازه بشیم. یه شکل بشیم. یه قد بشیم. انگاری قالب گذاشتن. شابلون گذاشتن. همه‌مون داریم شبیه هم می‌شیم. همه‌مون داریم از روی دست هم تقلب می‌کنیم. همه‌مون داریم از روی ذهن هم تقلب می‌کنیم. همه‌مون داریم از روی عشق هم تقلب می‌کنیم. غافل از این‌که اون بیرون داره بارون میاد.  

نوشته شده توسط K1 در ساعت 9:56 | لینک  | 

آخرین روزهای دی‌ماه است. تهران مثل خوزستان، حال دفاع از خود و جنگ و شب‌های ضدهوایی و دیگر اوضاع اضطراری و تنگدستی را ندارد. مردمِ تهران و استان‌های مرکزی و شمالی میهن اسلامی چنان روزگار سپری می‌کنند که انگار جنگی وجود ندارد. اگرچه روزنامه‌ها هر شب از اعزام «صدها گروه لبیک یا خمینی» از «رزمندگان جان بر کف» به جبهه‌ها خبر می‌دهند و سَر خط اخبارِ رادیو و تلویزیون همیشه حاکی از این است که «توپخانه‌ی نیروهای اسلامی، تحرک دشمن کافر را در جبهه‌های غرب کشور» مختل کرده‌اند و «تیزپروازان نیروی هوایی جمهوری اسلامی تجمع دشمن بعثی را در هم کوبید‌ه‌اند» و پوسترها و فریاد «جنگ جنگ تا پیروزی» از در و دیوار هر وزارتخانه و هر اداره و مدرسه و بانک و بیمارستان و به‌خصوص نهادها بالا می‌رود ولی تهران عملاً در تب‌و‌تاب جنگ نیست.

البته مردم تهران هم در زندگی این روزها از فرطِ شادمانی و خنده، روده‌بُر نمی‌شوند. آن‌ها هم مثل همه به‌نوعی منتظر چیزی‌اند. توی صف منتظر اتوبوس‌اند، یا منتظر نانِ لواش‌اند، یا منتظر پاسپورت‌اند، یا منتظر برگشتن بچه‌هایشان از جبهه‌ها، یا منتظرِ اعلانِ کوپن مرغ‌اند، یا منتظرِ اعلانِ کوپنِ نفت‌اند، یا منتظرِ خردادِ سالِ آینده‌اند، منتظرِ یک چیزی هستند... و خدا را شکر می‌کنند.

مردم تهران همیشه خدا را شکر می‌کنند. «بابا، حالا خوبه.» اگر برق دو ساعت برود می‌کویند بابا حالا خوبه که دو ساعت میره. اگر چهار ساعت برود می‌گویند بابا حالا خوبه که نفت هست و اگر نفت نباشد می‌گویند بابا حالا خوبه که زغال هست. اگر توی ستون فقراتشان لگد بزنند می‌گویند بابا حالا خوبه که توی مخ‌مان نزدند. اگر توی مخ‌شان لگد بزنند می‌گویند بابا حالا خوبه که توی شکم‌مان لگد نزدند... شکر می‌کنند و روزگار را در میهن اسلامی می‌گذرانند.

بخشی از داستان «زمستان 62» نوشته اسماعیل فصیح

نوشته شده توسط K1 در ساعت 16:53 | لینک  | 

چرخ می‌خوری توی فیس‌بوک. سَرخوش و بی‌هدف. الواط‌وار. بی‌هیچ قصد و نیتی روی عکس‌های دوستی دیده یا ندیده، کلیک می‌کنی. گم می‌شی لابه‌لای عکس‌ها، رنگ‌ها، آدم‌ها، تاریخ و جغرافیا. سینما آزادی تهران عید 1379، موزه برلین اکتبر 2013، هتل دو ستاره استانبول 2009، نامزدی شادی و علی‌رضا اردیبهشت 1390، شانزه‎لیزه پاریس، دانشکده‌ی حقوق، نقش‌جهان اصفهان پاییز 1389، ساحل کیش، رودخانه‌ی یارا ملبورن، جاده نطنز تابستان 1393. کلیسای فلان، پُل بیسار.

گُم می‌شی لابه‌‌لای شادی، تولد، سفر، نامزدی، فرودگاه و عروس‌و‌دومادهای خوش‌پوش و خوش‌بو. گُم می‌شی لابه‌لای کروات، لباسِ‌شب، کوله‌پشتی، دامن، گردن‌بند، بلیط، سوتِ بلندِ قطار، کفش‌های پاشنه‌بلند پنج و هفت و پونزده و تا الاماشالله سانتی‌متر. بوت‌های بلند و کوتاه چرمی و پشمی، شال‌های بلند و کوتاه پارچه‌‌ایی و کاموایی. توی همه‌ی عکس‌ها، دوستِ دیده یا ندیده خنده به لب داره. خنده‌‌هاش حک شده، ثبت ‌شده به تاریخ و جغرافیای عکس.   

خنده به لَبت می‌شینه از این حجم رنگ و نور و شادی. کلیک می‌کنی. تاریخ‌ جابه‌جا می‌شه. جغرافیا جابه‌جا می‌شه. عکس‌ها جابه‌جا می‌شه. زمان و مکان همچون مستی لاقید تلوتلوخوران سُر می‌خوره از این سَر ایران به اون سَر دنیا. از این تاریخ به اون تاریخ. دوباره خنده. دوباره شادی. دوباره عکسی پُر از خاطره. پُر از حس. پُر از پچ‌پچ و نجوای عاشقانه. پُر از حرف‌های مگوی ولی... انگار فرق داره این عکس با بقیه. این خنده، این شادی، این تاریخ و جغرافیا. انگار قرار نیست این عکس موندگار بشه. این خاطره، این آدم. این لحظه. شاید قراره دست‌به‌دست، همه چیز سپرده بشه به بادِ فراموشی. اون قسمت از زمان و خاطره و آدم‌هاش به ضرب‌و‌زور کَنده بشه از دلِ سیاهِ تاریخ. شاید قراره همه‌ی اون خنده‌ها مات بشه. فلو بشه. گم بشه. نیست بشه.

زل می‌شی به عکسی بی‌تاریخ. به عکس بی‌جغرافیا. به خاطره‌ی فراموش‌شده. به جایی در هیچستان.

تو می‌مونی و کامنت‌های دوستِ دیده یا ندیده. انگاری صبح یا نیمه‌شبی دورتر از این تاریخ و جغرافیا، خیلی دورتر از دهم مهر و هزاروسیصدوفلان، مست و ملنگ و سرخوش و لول، پای یکی از عکس‌ها با خودش حرف زده. انگاری با شَبح حرف زده. با روح. با هیچ‌کس. با دیوار سفیدِ روبرو. حالا دیگه پای عکس، فقط ردی از خودش مونده و حرف‌های بی‌سَر و تَه‌اش. پاک شده همه‌ی حرف‌های کسی که انگار روزی رفیقش بود. عشقش بود. داروندارش بود. همه‌ی زندگی‌اش بود.

کامنت‌های پای عکسِ فراموش‌شده مثل پیرمردی خسته که یکی‌در‌میون، دندون‌هاش افتاده مضحک و مسخره شده. بی‌ربط‌ونشون شده. حرف‌هایی پاک شده. شاید حرف‌های مهم عاشقانه‌ایی ولی جا مونده ردی، اثری، عشقی، نَفسی، یاد و خاطره‌ایی پای اون عکس. بالا یا پایینِ صفحه، شاید اسمی با خطِ سیاه جا مونده باشه از یک رابطه. خطی که روزی آبی بود، روزی دریا بود، روزی وصل بود، روزی شاید همه زندگی بود و حالا پای اون عکس، همه چیز سیاه شده. همه چیز.

رد و خط و اسم و همه‌ی خاطره‌‌های کسی که روزی عشق بود و حالا انگار به ضرب‌وزورِ داروی فراموشی سفر کرده به هیچستان. تبعید شده به هیچستان.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 10:23 | لینک  | 

به‌نظرم بدترین چیزی که توی فیلم «شهر موش‌ها 2» وجود داره اینه که نویسنده و کارگردان نتونستند تکلیف خودشون رو با مخاطب مشخص کنند. فیلم برای چه قشر و چه سن و سالی نوشته شده؟ کودکانِ امروز یا کوکانِ دهه‌ی پنجاه و شصت که از کُپل و دُم باریک و خُوش‌خواب و نارنجی خاطره دارند؟

بعید بدونم هیچ گروه هنری حرفه‌ای توی دنیا بتونه اثری خلق کنه که همزمان کودکان دیروز و امروز و با اختلاف سنی سی سال و چندین نسل فاصله از همدیگه رو راضی نگه داره. شکی نیست خیلی از ما که کودکی‌مون با شهر موش‌ها گذشت و باهاش خاطره داریم به دیدنِ این فیلم رفتیم و خواهیم رفت و این نکته رو این گروه هنری می‌دونست ولی کدوم شخصیت با حرف‌ها و برخورد و کارهاش ما رو تونست وصل کنه به فضای فوق‌العاده خوبِ و لطیف اون شهر موش‌های دهه‌ی شصت؟

فیلم امروزی فیلمی‌ست پُر از پَند و نصیحت و موعظه و البته بدون داشتن فیلمنامه‌ی خوب و منطق داستانی درست. گربه‌های بزرگتر قراره بچه گربه‌ای رو بکشند و حالا این بچه موش‌ها هستند که به بچه گربه پناه میدن و... و قاعدتاً ذهنِ بچه‌ی شش هفت ساله‌ای که به دیدن این فیلم میره پُر می‌شه از هزار سوالِ به‌جا که حتی من آدم‌بزرگ هم بعد از هفتادودو ساعت که از دیدنِ فیلم گذشته به جوابش نرسیدم دیگه چه برسه به دختر و پسر چند ساله.

نقطه قوت شهر موش‌ها 2 دکتور خوب و زیباش بود. همین و تمام. به‌نظرم فیلم نه می‌تونه کودک دیروز رو راضی از سالن سینما بیرون بفرسته و نه کودک امروز. در شهر موش‌ها 2 به‌راحتی سوءاستفاده می‌شه از تمام خاطرات خوش کودکی و نوستالیژ‌هایی که با شخصیت‌های قصه‌ی خوب و به‌یادموندنی شهر موش‌های قدیمی داشتیم.

گربه‌های موجود در فیلم کم از زامبی‌های خون‌آشام ندارند! گربه‌هایی غول‌آسا با ریخت‌و‌قیافه‌های آن‌قدر زشت و خشن که منِ بزرگسال دو متری از دیدنش توی تاریکی شاش‌بند شدم. بعید بدونم بچه‌ی چند ساله از دیدن این گربه‌ها، خنده به لبش بشینه و بعد از دیدن فیلم نیاز به روان‌شناس نداشته باشه.

به‌نظرم این فیلم اگه خارج از ایران ساخته شده بود عوامل مجبور بودند حتماً توی تبلیغات و پوستر فیلم بنویسند +18.    

نوشته شده توسط K1 در ساعت 18:16 | لینک  | 

معرفی «ده کتاب مهم و تاثیرگذار» یکی از بهترین بازی‌های‌ست که توی این چند سال در فضای اینترنتی رایج شده. چند نفر از دوستان لطف کرده و من رو هم به این بازی دعوت کردند که امروز فرصت شد کتاب‌های مهمی که این چند سال خوندم و توی ذهنم حک شده رو بنویسم.

آشنایی من با کتاب به خیلی سالِ قبل برمی‌گرده. منِ بچه‌زرنگ و ‌درس‌خونِ کلاس، همیشه یکی از بهترین کادوهایی که توی دبستان می‌گرفتم کتاب بود و نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت کتاب‌هایی رو که مناسبِ سن‌ِ اون سال‌هام بود رو نخوندم. من هیچ‌وقت لذت خوندنِ کتاب‌های تَن‌تَن و قصه‌های من و بابام و... رو نبردم و خیلی زود به‌واسطه‌ی کتابخونه‌ی کوچیکِ بابام، افتادم وسطِ قصّه‌ و داستان.

لیست من بیشتر از ده کتاب خواهد شد و خب خیلی‌خیلی خوشحالم وقتی می‌بینم هر دو کتاب منتشرشده‌ی من در بین لیست کتاب‌های تاثیرگذار بعضی از دوستان هست.

1- «کیهان بچه‌ها» اون‌قدر توی زندگی من نقش مهمی داشته که فراتر از هر هفته‌نامه و کتابی بوده. هنوز هم وقتی به کیهان بچه‌های اون روزها که اگه اشتباه نکنم روزهای سه‌شنبه توزیع می‌شد فکر می‌کنم خنده به لبم می‌شینه. و خب «کیهان ورزشی» و «دنیای ورزشی» دهه‌ی شصت که روزهای شنبه چاپ می‌شد یعنی سفر به دنیای ورزش ایران و جهان که انگار تنها پل ارتباطی ما با جهان هستی بود!

2- نمی‌دونم چقدر طول کشید تا تونستم خودم رو از فضای سنگین  داستان «میشل استروگف» جدا کنم.

3- من با خوندنِ جنگ و صلح و کتاب‌های داستایوفسکی دوستدار و علاقمند به کتاب و ادبیات نشدم. «شب ایرانی» ر.اعتمادی من رو متصل کرد به فضای لایتنهای داستان. هنوز هم «پیتر» پسر موبور آلمانی رو که عاشق دختر ایرانی می‌شه یادم هست. اون داستان حک شد توی ذهن من.

4- کتاب‌های «عزیز نسین» که توی قطع جیبی چاپ می‌شد و احتمالاً دهه‌ی شصت ممنوع بود رو عاشقانه دوست داشتم. یکی از داستان‌هاش مربوط به پسر بچه‌ای بود که واژه‌ی رو شنیده بود و معنی‌اش رو نمی‌دونست و شب جلوی مهمون‌ها از پدر و مادرش می‌پرسه «استریپ‌تیز» یعنی چی؟ و پدر و مادرش سرخ و سفید می‌شن و... خیلی خوب بود و جالب این‌که من هم اونقدر کوچیک بودم که مثل پسر داستان، معنی استریپ‌تیز رو نمی‌دونستم.

5- داستان‌های صمد بهرنگی رو دوست داشتم. «الدوز و کلاغ‌ها»، «الدوز و عروسک سخنگو»، «بیست‌و‌چهار ساعت در خواب و بیداری» رو حتی بیشتر از «ماهی سیاه کوچولو» دوست داشتم.

6- روزگاری نه‌چندان دور عاشق قلم مسعود بهنود بودم. «ما می‌مانیم»، «گلوله بد است»، «حروف»، «یادداشت‌های زندان» و «شاید حرف آخر».

7- «منِ او» رضا امیرخانی رو خیلی دوست داشتم. هم فضای داستان خوب بود و هم توی تنهایی‌‌ای که خارج از ایران داشتم، شخصیت‌های داستان اومدند و همچین باهام رفیق و همدم شدند که دیگه نتونستم فراموششون کنم. کتاب موند توی یکی از شهرهای آمریکا. خودم به عمد جا گذاشتم تا شاید برسه به دست یک ایرانی که داستان‌های خوب ایرانی رو دوست داره. امیدوارم رسیده باشه دستِ اهلش.

8- «تقسیم» نوشته‌ پیرو کیارا، «دوست بازیافته» فرد اولمن، «رگتایم» و «بیلی باتگیت» دکتروف، «گتسبی بزرگ» فیتزجرالد و «کوری» ساراماگو برام خیلی دوست‌داشتنی بودند.

9- خوندن سفرنامه رو دوست دارم. «جانستان کابلستان» امیرخانی، «مارک پلو و مارک دوپلو» منصور ضابطیان و «سفر به خانه آزاده‌شده» ابراهیم نبوی که این آخری فوق‌العاده خوندنی و دوست‌داشتنی‌یه.

10- «سمفونی مُردگان» عباس معروفی رو به اندازه‌ی «جای خالی سلوچ» محمود دولت‌آبادی دوست دارم.

11- و خب دو کتاب که برای من همیشه از بهترین‌هاست. «ناتور دشت» سالینجر و «همسایه‌ها» احمد محمود.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 18:58 | لینک  | 

 اتفاقاً این باخت خیلی هم از ناتوانایی‌های ما رو نشون داد. من تا حالا هیچ‌وقت تیمی رو این‌قدر تحقیرشده ندیدم که تیم ایران در دو بازی مقابل آلمان و دو گیم اول و دوم در مقابل لهستان بود. نَه این‌که چون حالا تیم به آلمان باخته من بخوام منتقدِ تیم والیبال بشم که دوستانِ نزدیک از خیلی وقت پیش شاهدند که من بارها گفتم «کواچ» مربی‌ای نیست که ما بخواهیم باهاش بزرگی کنیم.

 می‌دونم الان همه‌ی دوستان می‌خوان با افتخار بگن ما الان جزء شش تیم اول دنیا هستیم که بله من هم با لبخند میگم هستیم ولی این تیم حاصل بیست‌و‌پنج سال زحمت بوده. این تیم حاصل مدیریت (نسبتاً) خوب فدراسیون بوده. این تیم، تیمی نیست که کواچ ساخته باشه، این تیم حاصل زحمات بیشتر از بیست‌تا مربی بوده که اتفاقاً خیلی‌هاشون مربی‌های ایرانی بودند و اگه یکی از این اشتباهات کواچ رو در کوچینگ کرده بودند الان روزنامه‌ها پدرش رو درآورده بودند ولی کواچ به‌واسطه‌ی چشم آبی و موی بور و انگلیسی حرف زدن این اجازه رو داره که تیم رو جوری ارنج کنه که «تیم ملی جمهوری اسلامی ایران» فقط به «گروزر» بازیکن شماره 9 تیم آلمان سه – صفر ببازه. هنری است در مسابقه‌ی شرکت کنی و فقط یکی از بازیکن‌های حریف از تیم تو هشت‌تا پوئن سرویس بگیر و تو هیچ کاری نتونی بکنی. هیچ کاری. گروزر سه گیم، سه دور روی تور و سه دور از پشتِ یک‌سوم اسپک زد و موقع سرویس‌ هم آن‌طور که دیدیم عمل کرد و ما در طول این سه گیم هیچ برنامه‌ای برای مهارش نداشتیم.

 کواچ توانایی بزرگی و آقایی کردن در تیم ملی ایران رو نداره. نیمکتِ تیم ملی ایران خیلی کوچیک شده. آیا واقعاً باید توی این تیم «رحمان محمدی» کمک‌مربی باشه؟ نداریم کسانی که باتجربه‌تر از رحمان باشند و بتونند در مواقعی که نگاه کواچ مات و مبهوت نشون از درماندگی‌اش داره به سرمربی و تیم کمک کنه؟ رحمان محمدی کجای این والیبال مربی‌گری کرده که حالا باید کمک باشه؟

 تیم با چهارده پونزده بازیکن به مسابقات میره و فقط دو سه تا تعویض کلیشه‌ایی داره. آرمین تشکری جای غلامی میاد و هرازگاهی شهرام محمودی جای غفور و روی پوئن بیست‌و‌دووسه سعید معروف میاد بیرون تا دفاع روی تور قوی بشه و... والسلام! تیم ایران شش بازیکن اصلی داره و نهایتاً سه تا تعویض و کجا هستند بقیه‌ی بازیکن‌ها؟ در جایی که ساعد میرزاجانپور به پاسور نمی‌رسه (که خب خیلی وقت‌ها نمی‌رسه) توی اون هشت بازیکن که با تیم رفتند کسی نیست که بیاد و دو دنده ساعد بزنه؟ شما هیچ اسمی از اون بازیکن‌ها می‌دونید؟ تیم ایران فقط باید روی کاکل شش نفر بچرخه؟ کدوم بازی به گیم پنجم رسیده که ما تونستیم برنده باشیم؟ بازی با روسیه سه پوئن و بازی با لهستان دو پوئن جلو بودیم و هر دو بازی رو هم باختیم. نقش مربی و کمک‌مربی توی این موقع چیه؟ توی کدوم مسابقات بومی محلی بازیکنی رفته خط سرویس و هشت تا پوئن گرفته؟

 کواچ مربی بزرگ و باتجربه‌ایی برای تیم ملی ایران نیست. اگه قرار باشه با کواچ بزرگی کنیم باید سال‌ها بهش زمان بدیم تا بتونه یاد بگیره مربی‌گری کردن در سطح اول والیبال دنیا رو. و حیف که امشب بعد از بازی با فرانسه باید چمدون‌ها رو ببندیم و برگردیم ایران و به دور نهایی مسابقات نرسیم و حالا حالاها بخوابیم در بادِ این‌که ما جزء شش تیم اولِ دنیا هستیم. حیف

نوشته شده توسط K1 در ساعت 11:22 | لینک  | 

ترسِ از پرواز دارم. قبل‌ترها نداشتم، یادم نیست از کدوم روزِ شمسی یا میلادی، وقتی اسمِ هواپیما به گوشم خورد، عینهو زن آبستن دلم پیچ خورد و حالتِ تهوع گرفتم و انگار که بچه لگد بزنه به زیر شکمم، هی استرس را قورت دادم و هی با خودم گفتم حتماً تا نیم ساعت دیگه حالم خوب می‌شه و نیم ساعت شد، یک ساعت و یک ساعت شد، دو ساعت و دو ساعت شد، بیست‌و‌چهار ساعت و حالِ من تا وقتی که هواپیما چرخ‌های صاب‌مُرده‌اش باز نشد و روی زمین نَنشست، خوب نشد و دلِ وامونده‌ی همیشه نگرانم آروم نگرفت.

ترسم از رفتن نیست که این زندگی تا همین جاش هم سه، صفر به من باخته. شرم و خجالت، مانع از اقرار و گفتنش در جمع شده وگرنه عینهو زناکاری در خلوت بارها اعتراف کرده که روسیاهه و خواسته آبروداری کنم و از سَر تقصیراتش بگذرم. 

حکایت، حکایتِ «مرگ یک‌بار و شیون یک‌بار» هم نیست که گاهی مرگ‌ یک‌بار اتفاق نمی‌افته. انگار بارها می‌میری. انگار به دفعات، همه‌ی وجودت تقسیم بر روز و شب‌هایی می‌شه که فقط لبخندی زدی و نَمه شادی کردی و همین شده گناه کبیره تا عزرائیل در لباسِ روزگارِ نامُراد، تَن و بدنت رو بخشِ بر همه‌ی اون روز و شب‌های شاد کنه. البته متناسب با عدالتِ وعده‌ داده‌شده‌ی الهی و به نسبت‌های کاملاً مساوی. همراه با درد و خونریزی و فرو رفتن چوب نیم‌سوز به ماتحتت و... 

پس ترس از ماهیتِ مرگ و نیستی نیست که نَفس کشیدن، هیچ دلیلی بر زنده بودن و زندگی کردن نیست. ولی خب برای من مرگِ روی زمین، دلپذیرتر از مرگِ در آسمون و توی بغل خداونده. جسارتاً صرفاً نظرم رو گفتم وگرنه می‌دونم در سرونوشت‌مون هیچ آپشنی برای ما بندگان غیرخاص خدا تعریف نشده تا نوع مرگ‌مون رو با مدادِ سیاه نوک تیز توی مربع چهارگوش جوری تیک بزنیم که سر و تَه‌اش از داخل کادر بیرون نزنه. 

پنج‌شنبه مشهد بودم. یک روز قبلش هواپیمایی تا وسط‌های مسیر، جایی احتمالاً حوالی سمنان و شاهرود میره و ‌اون‌قدر موتورش سروصدا می‌کنه و بال‌و‌پَرش تَرَق‌تُورُوق، که خلبان بیل‌بیلک رو می‌گیره دستش و می‌گه؛ ضمن حفظ خونسردی‌تون باید به اطلاع‌تون برسونم که ما به مهرآباد برمی‌گردیم و خب خلبان است و قولش و انصافاً و بینی‌و‌بین‌الله برمی‌گردند. دوستانی در اون پرواز بودن که وقتی بعد از دو روز، دیدم‌شون سیمایی چون میّت داشتند. چهل‌و‌هشت ساعتِ پیش مُرده بودند. در ارتفاع بیست‌و‌چند هزار پایی. جایی حوالیِ منزل خداوند.

انگار او‌ن‌قدر این پروازهای تا نصفه رفته و ضمن حفظ خونسردی‌تون به مهرآباد برمی‌گردیم عادی شده که هیچ روزنامه و سایتی اشاره‌ای به اون پرواز نکرد. چه توقعی؟ همین که نشست جای شَکرش باقی‌ست. 

صبح پنج‌شنبه، فردای اون روز من با یکی از همین هواپیماها پریدم. فرقی نداره صحیح و سالم به زمین نشست یا نه، چون من هر بار و با هر تکون، تمام شجرنامه و دورانِ کودکی تا امروزم رو مُرور کردم و خب دقیقاً همون مسیر پرواز و همون شرکت هواپیمایی و همون هواپیمای غول‌پیکر سی‌صد شش‌صد، ساعت ده‌و‌نیم شب پنج‌شنبه در مسیر تهران–مشهد، بعد از هفت دقیقه پرواز بر اثر ریختن روغن هیدرولیک روی نمی‌دونم کدوم قطعه‌ی بی‌صاحبش، کابینش پُر دود می‌شه و مسافران وحشت می‌کنند و... 

حتماً این‌بار خلبان حتی جرئت نمی‌کنه اعلام کنه ضمن حفظِ خونسردی‌تون به مهرآباد برمی‌گردیم که فرود، فرودی‌ست اضطراری. هواپیمای مسیر تهران-مشهد این‌بار هم در مبداء نشست. انگار در این سرزمینِ برهوت هیچ مقصدی نیست. شانس داشته باشی با حفظ خونسردی دوباره به مبدا برمی‌گردی. ما مُرده‌ها چون مالِ بد، بسته شدیم بیخِ ریش تهران و مهرآباد و بهشت‌زهرا.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 17:1 | لینک  | 

دو روزی «تبـریـز» بودم. تفریحی نبود و کاری بود. فرصت نکردم هیچ جای شهر رو ببینم. البته قبلاً هم تبریز رفته بودم که اون‌ چند بار هم کاری بود و همراه با بدوبدو و پُر از مشغله. 

پروازِ رفتِ شیش‌و‌نیمِ صبح، دو ساعت تاخیر داشت. نمی‌دونم چه اصراریه توی فرودگاه، قیف و قیر و همه‌ی عوامل درگیر کار، به طرز وحشتناک و غیر منصفانه‌ایی صادق بشن و روی تابلوی اطلاعات بنویسند «نقص فنی» والله به‌خدا آدمیزاد همین که چشمش به «تـاخیــر» روی تابلو می‌افته، بارهاو‌بارها مسیرِ دفن‌و‌کَفن خودش رو تصویرسازی می‌کنه و می‌بینه که جنازه و تابوتش رو دارن روی دست می‌برن و جمعیت شیون‌کنون می‌زنه توی سَر و کله‌ی خودش و یه سری از خانم‌ها حلوا درست می‌کنند و یه سری از اقوام درجه یک، دَم مسجد سرپا واستادن و فلانی هم که مراسمِ ختم رو به فلانش هم حساب نکرد و اصلاً یه نوکِ پا نیومد و سر کوچه، حجله زدن به چه خوشگلی و حالا تکلیفِ قسط‌های بانک چی می‌شه و ای دادوبی‌داد اون پولی که قرض دادم به رفیقم نکنه نامرد اصلاً به روی خودش نیاره و آخ‌آخ اون چیزهای مجرمانه هم که موند توی کشوی میزم و... 

از هواپیماهای وطنی و پروازهای داخلی می‌ترسم. خیلی زیاد. خیلی خیلی خیلی زیاد. یعنی باید کنار من نشسته باشید و با هر تکون هواپیما، رنگ‌و‌روم رو ببنید و تن و بدنم که عینهو میّت یخ می‌زنه رو لمس کنید تا حرفم رو باور کنید. هر بار که لِنگ‌درهوا، میون آسمون و زمین‌ام، به خودم فحش‌های آن‌چنانی میدم که: «من دیگه غلط بکنم دوباره سوار هواپیما بشم» (و یه سری حرف‌های دیگه که نمی‌شه این‌جا نوشت) ولی همین که چرخ‌های هواپیما به باندِ فرودگاه می‌خوره، قول و قرارم یادم میره و میره تا سری بعد که دوباره بلیط هواپیما به‌دست، درازدراز میرم طرفِ فرودگاه. البته چند باری هم بلیط داشتم و قیدش رو زدم و زمینی رفتم. 

تبریز رو دوست دارم. یعنی حس می‌کنم شهر خوبیه و می‌شه دوستش داشت. توی این دو روز، من شهر رو ندیده، کلی ازش تعریف کردم و جروبحث کردم و به تبریزی‌ها گفتم: «آی چقدر خوبه که آدم توی این هوای خوب و شهر تمیز زندگی کنه» و همه‌ی اهالی شهر، متفق‌القول از مشکلات و عدم امکاناتِ شهر گفتند و خوبی‌هایی که تهران داره و... از همون دیالوگ‌های تکراری بین همه‌ی پایتخت‌نشینان و ساکنین همه‌ی شهرهای ایران به‌غیر از تهران! که وقتی چند روزی ازش می‌زنی بیرون، یهویی شور حسینی می‌گیردت و هوس می‌کنی جُل‌و‌پلاس رو جمع کنی و از پایتخت بزنی بیرون و یه باغچه و چهارتا مرغ و خروس بگیری و ریحون و هویج فرنگی و سیب‌زمینی پَشَندی بکاری و بری تا از شر دود و ترافیک و بوق و هزارویک کوفت و زهرمار دیگه‌ی این شهرِ خراب‌شده راحت بشی. 

مثل مسابقه‌ی طناب‌کشی، هر کدوم، یک سَرِ طناب رو گرفتیم و حق به‌جانب می‌کشیم طرفِ خودمون. ما از مشکلات تهران و خوبی‌های اون یکی شهر می‌گیم و اون‌ها از مشکلاتِ و معضلات شهر خودشون و از خوبی‌های تهران! و این صحبت‌ و دیدگاه و بِکش‌بِکش سال‌هاست که ادامه داره.

و اما توصیه می‌کنم پرواز نکنید. قیدِ هواپیما و پروازهای داخلی رو بزنید. استرس در ارتفاع چند هزار پایی هیچ کم نداره از مرگ روی زمین. وقتی دو روز به یه شهری مسافرت می‌کنید هی به‌زور تاکید نکنید که تهران جایی نیست برای زندگی. اگر رژیم دارید اصلاً حوالی تبریز نرید که گند میزنه به تموم برنامه‌ها و مرتاض‌بازی و رژیم غذایی و گِرم‌هایی که با بدبختی کم کردید.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 21:5 | لینک  |